|

و به پاییز قسم
و به این ماه که در اول آن..
باز هم یاد تـــــو با دیدن باران..
به سراغم آمد..
دوستت دارم و هم...
دوستت می خوانم.
تا جهان پا برجاست...
درپس چهره ی هر برگی زرد
-که در آن می نگری-
و خزان در وزش بادی سرد
از درختانی خواب می چیند
درد جانفرسایی از غربت عشق
که دریغش کردی
از وجود یک مردهمچون من
ناخوانده به دالان دلت می آید .
ناگزیری که مرا تا ابد کوچک خود
همچو یک طفل به آغوش خیالت ببری
هق هق گریه من در گوشت
دائم و یکسره آهنگ چرا؟ می خواند.
من فراموشی احساس تو از عشقم را
سالهاست دزدیــــدم
جاری ام تا دم مرگ در یادت
چون تو را
در پس تک واژه ی زن
دور از همهمه ی شهوت و ظن
به همانند سوالی با هزاران مجهول
از خودم پرسیدم...
و جوابی نگرفتم جز: من...
در کنارش همه وقت ماندَنیم
چه مرا باز پذیرد دل او
یا که دست ردش
بزند تیغ جفا بر دل من
من وفاداربه او می مانم
هیچگاه کهنه نخواهم شد و من
همچو اشعار روان سهراب
تا ابـــــــد در یادش خواندَنیَم.
|