تبليغاتX
پا برهنه ها ریگی به کفش ندارند
پا برهنه ها ریگی به کفش ندارند



یاد در باد

 

 

قدم نزن تو چــــــشم من

خشک بودنو یادش دادم

اگه بخای بــــــازم بیـــای

گریه رو یادش میندازی

 

 

دل مــــنو ورق نــزن

پر تموم صفحه هات

غلط غلوط زیاد داری

غفلت ُ  یادش میندازی

 

 

صدا نـــکن پای منو

رقتنـــیا رو رفـــته اون

چیزی نبود تو مقصدت

سراب ُ یادش میندازی

 

طلب نکـــن دست مـــــنو

سردی دســـــتت باقـــیه

بده کاریش تمــــوم شده

حسرت ُ  یادش میندازی

 

 منو به اسم صدا نکن

نامی نذاشتی واسه من

له کردی اونو زیر پات

ذلــّـت ُ یادش میندازی

 

 پهلو به پهلوم راه نیا

زخمی شده از کینه هات

داره میلرزه  بی زبون

خنجر رو یادش میندازی

 

 نخاه که حرفی بزنم

لبامو دوخته روزگار

شاعری رفته از سرش

شـــُــعارو  یادش میندازی

 

نخواه که ما ل تو باشم

مال رو دیگه نیست باورام

آدم شـــدم خــدا بخــــاد

حــّـــوا رو یادم میندازی؟

 

88/07/26 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

هیچ من



دنیا همه چیزت و عشق هیچ تو

عشق همه چیزم و دنیا هیچ من


آمدی و گذشتی، هیچ من شد بهانه ات

رفتی و گذشتم، هیچ تو شد نشانه ات


هیچ من هیچم کرد ، من و هیچت باقی شدیم

هیچ تو هیچت کرد، تو و هیچم فانی شدید.

88/07/21 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

آنچه های زندگی

 

 

آمدی و نشد آنچه باید می شد

رفتی و شد آنچه نباید می شد

مرگ بر آنچه های زندگی

که خاطرات لقب گرفته اند.

 

آمدی و در آن... نه اختیاری برای من

رفتی ودر این... نه اجباری برای تو

مرگ بر عبور های توی ِ بی من

که تقدیر تنهاییم نام گرفته اند.

 

88/07/10 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

اشکهایم از کیست!؟

 

 

و چرا باز امشب

اینقدر دلتنگم؟

و چرا چشمانم...

متکبر شده اند؟

به خدا می میرم

اگر امشب نشوم بارانی

دلم من می خواهد

یک دل سیر بگرید امشب

گریه کن لامذهب

هیچ کس اینجا نیست

باز هم تنهایی.

 

سینه ام سنگین است

عین تابوت خداحافظ ها

گره ی بغض به دارم زده است

پس چرا اشک نمی یابد راه؟

از چه کس چشم امان می خواهد؟

گریه کن لامذهب

هیچ کس اینجا نیست

باز هم تنهایی.

 

دل من سخت گرفته ست امشب

گونه ها داغ و صدایم لرزان

و جنون...

میترسم که پدیدار شود در حالم

من که دیروزها را

خط زدم در خاطر

من گذشتم از او

هر چه بود ...رفت ، گذشت

و نه انگار کسی هست که خواهد آمد

و گذشتم نگذاشت

به طلبکاری دلهای کسانم بروم

من که خالی شده ام ازهمه چیز

از بودن

سالهاست من مردم

چشمها مشق نمودند هر شب کوری را

پس پریشانی امشب از چیست؟

و جنون...

میترسم که پدیدار شود در حالم

اشک هایم از کیست؟؟؟

از چه کس چشم امان می خواهد؟؟؟

88/06/19 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

ناز شستت یا رب

 

 

باز زندانی دیوار زمین

سهم من از هستی

گرمی اشک و دل سوخته بوده است وهمین

چهره از جور زمانه غمگین

و پر از چین و چروک است جبین

ناز شستت یارب

از خودت دور مدارم...آمین.

 

سرزمین دل من بارانی است

ماه من رفته از این دیر خراب

حکم خورشید دلم ویرانی است.

گله از محضر تو در دل نیست

پای لامذهبی دوست

در این منزل نیست

وبدین نیز رضایم و همین.

ناز شستت یا رب

از خودت دور مدارم...آمین 

 

ساده میخواستیم؟

پس چرا خلق شدم

در میان خلقی

همه بد خلق و بد اخلاق و حریص

پس چرا واماندم

با دو چشمی همه جا خیس و نفیس!

ولبانی همه وقت ،خشک و کبود

بی جوابند در این هجمه ی

بی مغزی و بی عنصری خلق حسود

پاک می خواستیم؟

پر از این چون و چراها

و همین؟

ناز شستت یا رب

از خودت دور مدارم...آمین.

 

من حوّا زده را راه کجاست؟

این چنین زار و پریشانی احوال چراست؟

حرمت عشق اگر نیست

وفادار به جاست

اجـــر عاشق به کنار

عهد شکن

آه

گداست...

و گدایی است همین

ناز شستت یا رب

از خودت دور مدارم...آمین

88/05/29 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

دیگه بســّـــه

 



بازم گریه
بازم تکیه
بازم تکرار
چقدر سرده
تن دیوار
شونم خاکی
چشام شاکی
بازم گریه؟
چرا انکار
آره گریه
اونم بسیار

گــُـلم گم شد
کمر خم شد
بسه دنیا
دیگه پیکار

بسه دنیا
دیگه بســّـه.


چشام گریون
تنم خسته
دستام لرزون
لبام بسته
پاهام بی جون
رگام بیخون
میخای دنیا
نشم مجنون؟

باشه دنیا
دیگه بسـّــه.


سفید شد گم
ورق جون داد
سیاهی رُند
قلم خون داد
نفسهام کـُـند
هوسهات تند
تو بردی تو...
باشه دنیا؟
دیگه بســّــه
دل من مرد.

 

88/05/27 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

حساب عشق!!!

 

ذهن تو میگوید:

خوب شد او هم رفت...

جا برای دگران بیشتر است در خاطر....

------

ضرب منفی حضوری چون من

حاصل عشق تو را سخت نزولی میکرد.

حاصل جمع دلم با دل تو

به نتیجه نرسید.

عدد مختلط است شاید آن

بی جوابی روشن

عدد زاویه دار شاید هم

رو به سمت منفی.

جذر جیبم صفر است

ریشه ی سوم آن عین نبود همه چیز...

در حل پرسش استاد زمان..

زوجت کیست؟

تو به دنبال جوابی هستی

که غرور دگران خرد شود

حس من لایق احساس فزون خواه تو نیست

تو خودت خوب مرا میدانی

ب مبم میم دل من عشق است

ونه چیزی بیشتر

ونه چیزی کمتر.

فخر من ثروت نیست

افتخار من بی آلایش مرکب نیست.

من کرانم افقی است

میرود رو به تماشای شفق.

نقطه اوج من از خاک وتراب

به قد رشد گل گلدان است!

که اگر خسته شدم از پرواز

باز آسوده بیایم پایین

رنج و دردی نبرم از به زمین افتادن

تو به پرواز دلت مسرور است...

که در آن ادمها

در خیال چشمت

کوچک و ریز پذیرفته شوند.

و شنیدم گفتی:

خوب شد او هم رفت

جا برای دگران بیشتر است در خاطر...

88/05/16 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

سلام

 

 

سلامم را جوابی ده

که من بی کس ترین

آواره ی دنیای پر هیچم.

که من در اوج تنهایی

پناه آورده ام در من

نمی یابم کسی را که

ببخشد لحظه ای  کوتاه

من خود را به من

که تا من های - من با او-

شود مایی ببخشد مایه ای از عشق

درستیزی سخت با انبوه این غمها.

 

نمی یابم زنی را که

ببخشد شانه هایش را

به آنکه تا چنین روزی

به دنبال کسی بوده است

که  هق هق های ژرفش را

 پذیرد؛وا دهد؛ آسان کند معنا.

 

نمی یابم کسی را که

ببخشد فقر جیبم را

به هر چه حس زیبا و لطیفی که

به دور از کبر مردانه

به دل تا این زمان

غمدیده درسرتاسرعمرم

کران تا بی کران عشق نابم را

زدست رنگ یک رنگی

 زلال و بی ریا

 دور از دو رنگیها.

 

نمی یابم علاجی، مرهم زخمی

دو دست مهربانی

چشمهای پر حضور

 از واژه ی انسانیت زیبا.

 

نمی خواهم دلی را که

حساب دیروزها را سر شمارد

غم فردای غایب در کنونم را

بریزد کنج یک چرتکه

بسنجد همرهی با من

قدری به او افزون تواند کرد.

 

کنون در اوج تنهایی

اقلن دورم از  بیداد انسانها

که هر کس آسوده خاطر

زد سخن از همرهی با من

شدست استاد رنجاندن درون واژه فردا

فقط یک کار  دانستن

بریدن؛کندن و رفتن .

 

88/04/23 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

اراده

 

اراده ام به آسمان لبخند می زند

 

 

88/02/07 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

دلتنگی

 

 

هیچ کس درک نکرد دردم چیست!

و چرا غمگینم

وچرا رنگ پریدست رویم.

 

شب دیروز

درون اتاق کم نورم

بین حجم محدود به دیوارهایی صامت و خاموش

-همه از جنس تکیه گاه دلتنگی-

باز در هم قفل شدند دستانم

و شدند طوقی از جنس باز چراهای ساده دلی تنها

بر گردن زانوان پاهای عاشقی رسوا

رهپوی جاده ی ما شدن من ها.

 

سر سنگینم از اغتشاش منطق و دل

از ستیز:

قبر من از دیگران سواست...

دیگران هر چه زشت میکنند باکی نیست..

خوب بودن چقدر زیباست...

با:

تو هم اینگونه باش که مردمان هستند

همرنگ خیل انبوه جماعت باش

هر که اینگونه نباشد پیششان رسواست...

تکیه میکند به روی زانوان پر دردم

آه ای خدا ای خداوند زیبایم

قصه ی پر غصه ام ایــــن است

تا چه گاه اینگونه می مانم؟

تا انتهای حکایتم این است؟

 

 

88/01/01 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

مرگ

 

 

مرگ آهسته صدا زد ,کـــه: بیا

وسعت خستگی تو

هر اندازه که بی حد باشد

با رسیدن به چنین آغازی

رنگ پایان به خودش میگیرد.

دو سه گامی که خودت

از من دنیوت،دور شوی

و نگردی در من

مطمئن باش

خیالت در مرگ

رنگ سبز رویش

به فنا خواهـــد زد.

با رسیدن در مرگ

اشکهایت همه از جنس بقا خواهند شد

دیگر آن وقت،کسی

به تمسخر

یا که از زاویه کور ترحم

به تماشای تو لبخند نخواهد بخشید.

دیگر آن وقت دلت

قدرت رویشی ما فوق تصور

به خودش می بیند.

دستهای قلبت می نوازند

خــــــــــــــــدا....

خانه ی مرگ من

کاش در گوشه ی دنجی باشد...

87/12/23 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

خدایا...

 

 

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده‌ای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟
...کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره‌ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده‌ای که از عشق تو نصیب ندارد.
...خدای من!
مرا ازسیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از  آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از  شک و شرک، رهایی‌ام بخش.
...خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه‌گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کرده‌ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده....
یا رب! یا رب! یا رب

 

87/12/16 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

خدایا....

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.. من زاده ي امروزم و خداوندا جهنمت فرداست... پس چرا اکنون مي سوزم؟؟

87/11/27 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

حقیقت را کجا دیدی؟

 

 

حقیقت را کجا دیــــدی؟

حقیقت را میان آه جانسوز ابالفضل علی (ع)

سقای لب تشنه

بریده دستهایش

با پیشانی زخمی

تیر در یک چشم

اشک در چشم دگر

ازضجه ی بی آبی طفلان

به هنگام سقوط از اسب

میان نخلهای نینوا دیدم.

حقیقت را

میان لاله ی حلقوم شش ماهه

علی اصغر (ع)

لب تشنــــه

میان دستهای مهربان باغبانش

خون فشان دیدم.

حقیقت را بریده سر

گلـــــو پاره

میان بارش سنگ و سنان کوفیان

در قتل گاه کربلا دیدم.

حقیقت را کجا دیدی؟

حقیقت را به روی شانه های زینب کبری (س)

به روی چادر خاکی تر ازخاک بیابانها

درون تلی از زنجیر

به دشت کربلا دیدم.

حقیقت را کجا دیدی؟...

87/10/17 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

آخ ای روز خوش ِ مکر در آستین کجا جا ماندی؟

 

 

ماه دی آمد و من تنهایم

آسمان دلنازک

ابرها پر تشویش

همه تن پوشی سیاهی بر تن

منتظر، در سفرند!!!

سفره بارش ِ این بار کجاست؟

 

چشمم از دیدن برف بارانی است!

خاطرات باز مرا می خوانند

آن غروب برفی یادم هست...

آخ ای روز خوش ِ مکر در آستین کجا جا ماندی؟


رد پای من و توآن روزها

زیر بی چتری ما

کو؟کجاست؟

کاش مدفون شده باشند

هزاران فرسخ زیر زمین

کاش با ریزش برف

باز نگردند احیاء.


مای دیروزهامان

شده است؛ من ؛بی تو

من ِ تو این روزها

در به در؛سرگشته...

چشمهایت در ترس

قلب تو سردتر است

از دیروز

صورتت بی روح است

چون فردا.

گامهایت لرزان

و قدمهایت لــــَــخت

دل سنگت نگران

تن احساست لــُـــخت

پس بتازان در مه

اگرت تاب و توانی ست به جا...

گرگ ها جاویدند

در زمستان خیالاتی تو

همگی منتظرند.

 

من ِ من؛آهسته

می رود تا که رود تا آخر

گامهایش در برف

تا همیشه تنها.

 

87/10/07 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

ماده روباه

 

زیر باران پاییزی

روی نیمکت های سردِ سرد

دستهایم گره در هم ؛باز

چشمها دوخته بر برگی زرد

باز باران تو را به خاطرم آورد.

قصه ی آشنایم با تو

باز آهسته آغازمی شود تکرار

وعده گاه سبز من این بار

بر گـــُـــرده ی سه و سی پل

در دستهای پر محبت من

یک دسته ی بزرگ از گل.

بازهم سلام می دهد بر من

او با صدایی گرفته وناز

با شرم میدهم پاسخ

:علیک بر چشمهایت ای تناز.

:حال شما خوب است؟

:هی ،اگر حضور شما بانو

ننماید عرصه ی مرا ناساز.

باز هم سکوتِ معنی دار

فریاد معرفت؟نه..هرگز

کاش این گونه بود پندار.

بعد از چهار سال فهمیدم

معنی آن همه سکوت سنگین را

من در اوج صداقتی روشن

در خلصه ی حضور عشق او بودم

او در خیال باوری تاریک

همچو ماده روبهی مکار.

87/09/28 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

دالان دل

 

 

و به پاییز قسم

و به این ماه که در اول آن..

باز هم یاد تـــــو با دیدن باران..

 به سراغم آمد..

دوستت دارم و هم...

دوستت می خوانم.

 تا جهان پا برجاست...

درپس چهره ی  هر برگی زرد

-که در آن می نگری-

و خزان در وزش بادی سرد 

از درختانی خواب می چیند

درد جانفرسایی از غربت عشق

که دریغش کردی

از وجود یک مردهمچون من

ناخوانده به دالان دلت می آید  .

 

ناگزیری که مرا تا ابد کوچک خود

همچو یک طفل به آغوش خیالت ببری  

هق هق گریه من در گوشت

دائم و یکسره آهنگ چرا؟ می خواند.

من فراموشی احساس تو از عشقم را

سالهاست دزدیــــدم

جاری ام تا دم مرگ در یادت

چون تو را

در پس تک واژه ی زن

دور از همهمه ی شهوت و ظن

به همانند سوالی با هزاران مجهول

از خودم پرسیدم...

و جوابی نگرفتم جز: من...

در کنارش همه وقت ماندَنیم

چه مرا باز پذیرد دل او

یا که دست ردش

بزند تیغ جفا بر دل من

من وفاداربه او می مانم

هیچگاه کهنه نخواهم شد و من

همچو اشعار روان سهراب

تا ابـــــــد در یادش خواندَنیَم.

 

87/09/13 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

اتل متل مرضیه

 

 

 

 

 

اتل متل ســـــتاره

گلم دوسم نداره!

اون نباشه من کیم؟

از روزگار شاکیم

این همه دلسنگ نبود؟

با دل من قهر نبود؟

نه اس ام اس

نه یک زنگ

دلم شده براش تنگ

اتل متل یه تیهو

نه کم رو بود نه پر رو

نه لوس و پر افاده

نه بی حیا نه ساده

اتل متل آرزو

ابرو کمون و اخمو

هیکل خوش تراشش

درست مثال آهو

صورتشم عین ماه

هزار تا باریک الله

اتل متل آســـمون

من بد وتومهربون

تـــومثل گل

من از گل

من زشت زشت

تــــو خوشگل

موهات درفش کاوس

لبات انار ساوس

چشات شبای یلداست

هزار و یک معماست

اتل متل جدایی

راستی که بی وفایی

چطور بگم خدایا؟

محبتم ،گدایــــــی؟

چند سال برات می مردم؟

از عاشقیم می گفتم

چند سال هزار و یک بار؟

طعنــــــه هاتو شنفتم؟

وقتی که قهر می کردی

هی بغضمو می خوردم؟

اتل مــتل یـــه شبگرد

یه وقت نشه دلت سرد؟

دلت میاد نباشم؟

تو اوج غصه باشم؟

تو جونی پیـــر بشم؟

از زندگی سیر بشم؟

این عین نامردیه

حقارت و پستیه

حالا که پیشت موندم

جونیم و سوزوندم

تا خون دارم بــنوشی؟

تمـوم که شد جدا شی؟

خدا رو خوش نمی یاد

از من که بر نمــــــیاد

یه دل می خاد عین سنگ

هر روزی بشی رنگ به رنگ

اتل متل یه گنجَــــشک

دیگه شدم برات کشک ؟

بعد یه عمر، آب نمک

کار اساسی و کــــرد

حالا که بهتر اومـــــد

کهنه دلت رو زود زد

اتل متل یه خورشید

کی از دلت منو چــید

این همه دوری از من؟

کی این روزا رو می دید؟

روز وداع و هجرت

خدافظی یادت رفت؟

اتل مـتل خـــدافـــظ

خوندم تـو فال حافظ

نگات شده سرد سرد

جـدایی پر پرم کــرد.

 

اتل متل مرضـــــیه

دو دوزیــات کافــیه

عاشق منم ،مرد مرد

می خواستمت خوب یا بد

اصیل و شرقی پاک

ریشه دَووندَم تو خاک.

رفتی؟برو تا ابد

نه خوب ببینی نه بد

شناختمت گر چه دیر

کاش که بشی زمینگیر

خاک جای نون تو سفرت

گریه به جای خنــــــدت

عمرم حرومت دخـــتر

عـــشقم حلالـــت آخــر.

                                                              

87/08/23 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

دلم برا ظلمات خیلی تنگ شده ظالم!!!

 

 

 

امیدوارم همیشه در هر کجا هستی موفق باشی.دیگه حرفی ندارم ولی هیچ وقت این جمله یادت نره که  .....................................................................................  .

87/08/20 توسط رضا اصفهانی(احمد) |

این ها من های من اند!!من های تو چی اند؟

من ۱ 

من میگم:

همیشه موفقیت پشت رسیدن به همه ی آرزوهامون قایم نشده.گاهی اوقات ناکامی ها هم می تونن خوشبختی رو ارمغان بیارند. 

من2 

من میگم:

خوبه مرد در برابر درد سنگ زیرین آسیاب باشه ولی باید دید محصول آسیاب ارزش این همه تحمل رو داره یا نه؟ 

من3 

من میگم:

اگه همیشه شکست پلی برای رسیدن به پیروزی نباشه ابتدای رسیدن به خود سازیه؛در ضمن سر راه های اشتباه یه تابلو نصب می کنه و می گه: ورود ممنوع.

من4 

من میگم:

اگه یه روز محکم زمین خوردی باید اونقدر بخندی که دشمنات از درد گریشون بگیره. 

من 5 

من میگم:

وقتی دچار طوفان تو زندگیت شدی و کوهی از مشکلات رو سر راهت دیدی نه اونقدر پایین کوه قرار بگیر که سیلاب ببردت نه اونقدر بالا که صاعقه بهت بزنه،ازکمر کش هم میشه کوه رو دور زد.

من6 

من میگم:

اون تنهایی ای خوبه که خاطرات گذشته هات رو توش راه ندی؛ اگه این کارو نکردی دیگه جایی برای فکر کردن به شادی ها پیدا نمی کنی. 

من7

من میگم:

سرکه ی نقد به از حلوای نسیس ولی اگه مطمئنی که  طرف مقابلت خوش حسابه حلوای نسیه رو باید ترجیح داد به خصوص اگه طرف حسابت خدای مهربون باشه. 

من ۸ 

 من میگم :

جمله ای هست که میگه:چیزی به نام عشق وجود نداره ولی همیشه راهی برای اثبات اون وجود داره.

87/07/13 توسط رضا اصفهانی(احمد) |



تمامی حقوق مادی و معنوی اشعار و دست نوشته ها متعلق به نویسنده می باشد.هر گونه کپی برداری از آثار ممنوع است.با سپاس رضا اصفهانی(احمد)

ساویز : شرح : شخص خوش خلق. نيک خو ؛خوشرو


RSS 2.0
" loop="-1" >

Design By Parstheme